تبليغاتX
بنینا
شعر و واگویه ها

ماهي صورتي

ماهی صورتی پولك دار

سمت مردابها قدم نزني

كوسه ها تا هميشه بيدارند

خون براي خودت رقم نزني

تورها دام هاي ناتني اند

كوسه ها طعمه هاي هرجايي

تنگ درياچه را نچرخاني

سر به ويراني بلم نزني

در سپيد بهار مي پلكند

از دل اما سياه توفانند

طرح بي رحمي خزان دارند

با بهارانشان قلم نزني

من و تو زير اين كبود سياه

جور بي قيد باد و بارانيم

دل درياچه را نلرزاني

از قشنگ نگات دم نزني

سرنوشت تمام ماهي هاست

 زير اين باله هاي بي پرواز

نكند صيد بركه ها باشي

 نكند وعده را بهم بزني
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

دروود !

با یه کار قدیمی بروز میکنم

این روزها قربانی شبانه هامم.

...

زخم همیشه ناب دلم را تکان بده

با هر چه پیچ و تاب دلم را تکان بده

پاک و زلال؟ نه لجنم دست موجهات

با جزر و مد آب دلم را تکان بده

ساحل هنوز محو هم آغوشی من است

بخت مرا بخواب دلم را تکان بده

اتش بریز و بعد به طغیان بکش مرا

چون لایه ای مذاب دلم را تکان بده

حالا که بوسه های تو انگور می دهد

من تشنه ام شراب! دلم را تکان بده

دف میزنی به ناز به تقلید آفتاب

در من بزن بتاب دلم را تکان بده

شب را بریزو برقصان مرا به شوق

عود و دف و رباب دلم را تکان بده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 8:4 بعد از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

 

سلام دوستان همیشه.

با بخش هایی از شبانه هام بروز میشم. مشتاق دیدارم.

گنجشک ها حیاط های کوچک را بیشتر دوست دارند. با ایوان های نقلی که بوی شعمدانی می دهد و پله های آب پاشی شده که میرساندت به ماهی قرمز های بازیگوش.

 من اما هنوز عاشق بارانم و بوی کاه گل. عاشق شکوفه های به -که قشنگ میرقصند -تا دل بادها را بلرزانند -تا طوفان بپا کنند- تا من از پنجره اتاق دلواپس باشم .

رسیدن همیشه افتادن نیست - من بارها دیده ام که به های حیاط آنقدر سنگین می شوند -که برف ها از خجالت آب شوند - و چقدر چیدن از دستهای گرم مادرم اتفاق قشنگی است  میوه های حیاط را.

اینروزها که همه چشم ها خودشان را گرفته اند - چقدر قاب های اتاقم خاکی اند -چقدر عروسک های دخترم صمیمی و چقدر دم پایی هام نزدیک. نیازی به دیگران نیست - وقتی اینهمه قشنگ دوروبرم چرخ چرخ عباسی میکنند و صدا می زنند مامان. و بزرگ تر که می شود زیباتر که می شود چقدر روزهای سخت، دیر می زند و خوشبختی همین نزدیکی است تا می آید و دوستت دارم هاش در لیوان چای  پخش می شود توی اتاق . می دانم تمام آبی ها توی قلبش تخم گذاشته اند . تمام سپیدها دلواپس دستهاشند و تمام قرمز ها بدجور در کمین مهربانی هاش.

اما خنده هاش دلخوشی بزرگی است وقتی غم هام پشت این اتاق سه در چهار صف بسته اند.

من یکریز تلخ می زنم و او شیرین ترین طعم زندگیست.

چقدر دلتنگ تنهایهاشم چقدر دلواپس دلخوشی هاش. مرا تقسیم کرده اند برای تمام بدی ها و او که خوبترین سهم کدام بخش این سیا هی ها می تواند باشد. من هیچکس نیستم وقتی همه چیز من است و میرود و در اتاق را می بنند ومن هنوز محو بخار چای مانده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 7:22 بعد از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

 

بعد از مدتها با یه کار جدید

ریشه ام پشت خاک خوابیده

جاری مهربان پناهم باش

سیب نزدیک و شاخه ام سنگین

باغبان فکر باغ ماهم باش

حوض تنهای دست ماهی هام

با ترک های سبز سرتا پا

حلقه کن دست مهربانت را

آسمان را ببوس و ماهم باش

اهل کوهم غزال سرکش مست

دره از تیز چشم ها خالی

قرق زخمی مرا بشکن

سمت تاریک تنگه راهم باش

تا کپرها هنوز منتظرند

در خیال قشنگ گندم ها

مست این داس های نامردم

سهم تعبیر اشک و آهم باش

حرمت شانه ها ترک دارد

حرمت اشک ها و آبی ها

پلک واکرده ام که برخیزی

پلک واکرده ام نگاهم باش

همسفر ماه و آسمان نزدیک

کوه ها زیر پلک من خوابند

تا سحر در نگاه من بیدار

تا سحر گرمی گناهم باش.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

مرا صدا بزن از پشت خواب ها ی رها

زمین ترک ترک شده از سمت دست های شما

و ابرها همه بغضند سمت باریدن

گرفته مثل دلم خانه در هوای شما....

دلم شکسته از این طرح های تکراری

چگونه ات بسرایم چگونه ات بابا؟...

******

کوههای این حوالی کمرشکستند نیودنت را

و من هنوز دلواپس دستهاتم.

مرد قبیله مهربانی ها

غم نبودنت را کجای زخم خوردگی ثانیه هایم بخش کنم

و نامت را به کدام زبان هجی کنم

که صبور بمانم

که صبوری کنند آینه ها...

..................................

از همه دوستان خوبم- نویسندگان و شاعرانی که از شیراز- تهران- بوشهر-بندرعباس-ارومیه-یزد- کاشان-سعادت شهر- لار-سپیدان-ابرکوه و خصوصن دوستانم در انجمن ادبی شهرستان اقلید و اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی این شهر با ارسال پیام یا تماس و نیز باحضور صمیمانه در مراسم تشییع و تدفین پدر عزیزم و مادر بزرگم ابراز همدردی کردند صمیمانه سپاسگذارم. 

                                                                     با احترام-ام البنین باباخانی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

  

درود!

 ایندفعه رودتر اومدم.

در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود.

راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید! 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7:5 بعد از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

 

درود!

یه مدت یه جور دیگه!

موفق کسی است که با آجرهایی که به سمتش پرتاب می شود بنایی محکم بسازد.

سعی می کنم زودتر برگردم.

بدورد.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

 

بعد از مدتها با غزل

 

عصیان

 

دلم را در میان دانه های سیب پنهان کن

مرا چرخی بزن با حجم دندانهات عصیان کن

 

بگیر عطر مرا رگهات را جاری کن از آبی

مرا با طعم دامنگیری لبهات ویران کن

 

سکوت چتر را نم نم به خواب بادها بسپار

مرا خیس نگاهت، طعمه یک ریز باران کن

 

سیاه روسری را از سر تنهای ام بردار

خیال بادهای این حوالی را پریشان کن

 

تمام روز را دلواپس سرشاخه ها هستم

مرا همسایه گنجشک های این خیابان کن

 

من از مرداب ها از ارتفاع پست می ترسم

هجوم موج را همرنگ اقیانوس طغیان کن.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 قبل از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار

ناز انگشتای بارون تو ...

درود و عیدتون مبارک . با یک کارجدید...

 

خواب برفهام

 هم آغوش آفتاب به انزال میرسد

و سرنوشت انگورها

 با همین برهنگی شراب میشود!

چار فصل تنم

بهاری گلهای سیب

لبهام آبستن اساطیری بوسه های بکر

بهار با آفتاب آغاز میشود

من با دستهات

عید اما آغوش توست

گشوده و مرد

 آغوشم را عید باش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  | 

دارم جوانه می زنم خاک های سرد را. تابش عشق را روی کمر کش ساقه هام حس می کنم.و می سپارم به تنومند  مهربانیت. اما طوفان های سیاه را دلواپسم!

چشمان تو عادت خطر نوشی را

لبهای تو بیکران خاموشی را

بیدار نمی شوم که رامت... یعنی:

در وحشی بازوت هماغوشی را...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط ام البنین باباخانی  |